شوگار يعنی شبها |
سلام دوستان عزیز! من به آدرس خیالباف رفتم. دلم می خواد دوباره ببینمتون . به امید دیدار.
«دوست دارم نگات كنم؛ تو هم منو نگا كني . . .»
اون شب، هيچ چشمي - خيره به آسمون - رها نبود.
طنين «يا مقلب القلوب»، به آرومي يه نگاه پريشون، به دل مينشست.
همه، منتظرت بودن: تو، افق بيكران بودي؛
تو نماد يه لبخند؛
يه قطره اشك غلتون؛
تو بهونهي اون خندهها و گريهها؛
تو بهونهي سكوت بودي . . .
ناگهان، با غلتيدن اشك از ديدهها باريدي. تو اومدي و دستايي رو كه حرف ميزدن، از انتظار درآوردي. نميدونم، شايد اسمت، توي بغض پيرزني پيچيده بود؛ كه با نگاش ميگفت:
«تو،
مكهي عشقي و
< من >
عاشق رو به قبلهتم» . . .
از امروز تا شب عيد دعا ميكنم مثل اونا مرد باشم، وفادار و باغيرت. نوروز امسال رو به همه خانوادههاي اين عزيزان تبريك ميگم.
درست مثل قفس آدما. وقتي كه نااميدي مياد، خوشحالي رنگ ميبازه و زندگي رو يكنواخت ميكنه.
مدتي پيش، پرندهاي رو كه عاشق پريدن بود از قفسم آزاد كردم.
كاش ميتونستم اون دو تا قناري رو هم پرواز بدم.
اون غروباي قشنگ، شبنم روي لباسها و غربت جادهي قديمي، زودتر از حد تصور خاطره شدند. هر بار كه از اونجا ميام، فكر ميكنم ديگه براي ديدنش فرصتي ندارم. احساس عميقيه.
«من پس از مدتها فرصتي يافتهام تا به تنهايي خود فكر كنم».
پرواز روح با پرندگان عكسهاي رويايي او. اين حقيقت را او نشان داد و ثابت كرد كه ميتوان با هنر به اوج خيال رفت. سقوط آن پرندهي آهني، نمادي ديگر از وفاداري بود؛ مثل وفاداري حسن قريب و اسماعيل عمراني.
وقتي به بالا نگاه ميكني يه حس تازه سراغت مياد؛ چيزي مث دوست داشتن يا فكر كردن به اينكه خيلي بالاتر از اين ابرا كي داره فرمون ميده؟
گفتم: لازم نيست چيزي بگي. من همه چي رو فهميدم؛ از صداقتت، عمق احساست، جادوي قلمت و غيرت مثال زدنيت. لبخند زد ولي هرگز چيزي نگفت؛ آخه او معلول خفيف ذهني (cp) بود.
و من از پسزمينهي چشاش، روحي رو ديدم كه شايد در همين روزا با رها كردن اين جسم فاني در آسمون خيال به پرواز در بياد.
|
|
POWERED BY BLOGFA.COM |
|