تبليغاتX
شوگار
 
شوگار يعنی شبها
 
گرد و غبار جنگي نابرابر همه‌ي فضا را پر كرده بود. صداي طبل و دهل از همه طرف به گوش مي‌رسيد. آواز هلهله‌ي زنان سوار بر كجاوه‌هاي طلايي، گوش فلك را كر مي‌كرد.

تنها برق شمشير مردي با پايبندي كهنه و لباسي سپيد كه بر اثر ۸۰ زخم، غرق خون شده بود و هنوز مردانه بر بلنداي قله ايستاده و مي‌جنگيد ديده مي‌شد كه با صداي بلند قرآن مي‌خواند و از خداي خود ياري مي‌خواست. به يكباره دشمن عقب‌نشيني كرد.

اما با رفتنش شهر بوي غم گرفت. گل‌ها شوق شكفتن نداشتند. همه دست به سوي آسمان، عشق او را فرياد مي‌زدند. كودكان سخت به او محتاج بودند. آخر او خداي شب كوچه‌هاي تنگ بود. در شگفتم كه چگونه شمشيري ناپاك، فرق يك اقيانوس را مي‌شكافد! ...

"علي را ضربتي كاري نمي‌كرد ... گمانم ابن ملجم يا علي گفت"

  نوشته شده در  شنبه سی ام مهر 1384ساعت 12:57  توسط مجيد  | 
غروب يك روز، درشکهء پیرمردی کنار خیابان ولیعصر توجهم را به خود جلب کرد. پس از گپي کوتاه، سوار بر درشکهء او مسیر پارک‌وی به تجریش را پیمودم.

جیرجیر چرخ‌های درشکه، توصيف پیرمرد از برگريزان، بوی کاهگلها که با یک نم باران به مشام می‌رسید و صداي گنجشك‌ها روي درختان چنان آهنگي بلند مي‌كرد كه بهترين موسيقي براي آرامش دلها بود. با عبور تنها چند درشکه، گرد و خاک خیال‌انگير جاده همه جا را پر مي‌كرد.

وقتی در انتهاي مسير، دست پينه بستهء پيرمرد را در دستم فشردم مجسمهء واقعي جوانمردي و عشق را با تمام وجود لمس كردم.

كاش بيدار بودم اما خوشحالم كه يك بار ديگر عشق، مجسمه‌اي بود براي ديدن.

  نوشته شده در  دوشنبه هجدهم مهر 1384ساعت 16:58  توسط مجيد  | 

نمي‌تونستم قبول كنم كسي كه مدتي است باعث نگراني همه شده، همون شخصيه كه هميشه بهمون دلداري مي‌داد.

او تحول ايجاد كرد، انحصار خبري رو شكست، به حركت اصلاحي مردم لبيك گفت، آرام و مهربان بود و به واقع فاتح قلب‌ها شده بود. ماجراي رفتنش همه رو شوكه كرد. موقع خداحافظي نتونستم به چهره‌اش نگاه كنم. توي دلم به سردار رسانه‌ها گفتم مثل خاتمي، با اميد بازگشت مجددت يك بار ديگه بهت سلام مي‌كنيم.

  نوشته شده در  شنبه نهم مهر 1384ساعت 13:11  توسط مجيد  | 

از صندلي عقب ماشین نگاهي به چهره پسر خالم انداختم. حجم زيادي از احساس رو مي‌شد از ته چشماش خوند. اون عاشق انسان خاكي بود و من عاشق خاك انسان‌ساز. خورشيد هم در حال غروب  كردن بود. یكدفعه ياد شعري از فريدون مشيري در مورد ايران مي‌افتم:

من اينجا ريشه در خاكم؛ من اينجا عاشق اين خاك از آلودگي پاكم

من اينجا تا نفس باقيست مي‌مانم ...

  نوشته شده در  جمعه یکم مهر 1384ساعت 20:28  توسط مجيد  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM