تبليغاتX
شوگار
 
شوگار يعنی شبها
 
تك درخت خانه‌مان برگهاي خود را به زير پاهايش مي‌ريزد و دردناك‌ترين صحنه‌ها را مي‌آفريند. او با زوزه‌ي هر نسيم مي‌گريد و اشك‌هاي زردش را در دستان بي‌توانش مي‌فشارد اما دستان رنجور او طاقت نگهداري اين درد بزرگ را ندارند. آنها را رها مي‌كند و صداي شكستن قلبش با عبور هر رهگذر از زير اين درخت فرتوت شنيده مي‌شود. صداي خش‌خش برگها، سمفوني غم‌انگيزيست در گوش طبيعت كه هر لحظه به مرگ خود نزديك و نزديك‌تر مي‌شود.

  نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم آبان 1384ساعت 16:11  توسط مجيد  | 
امروز بارون مي‌باره. قطره‌هاي ريزي كه همه جا گسترده شدن، گواهي بر آشتي پاييز با آدماست. حتي بخار روي شيشه‌ي اتوبوس هم چيزي از شفافيت اين عشق كم نمي‌كنه.

وقتي به بالا نگاه مي‌كني يه حس تازه سراغت مياد؛ چيزي مث دوست داشتن يا فكر كردن به اين‌كه خيلي بالاتر از اين ابرا كي داره فرمون مي‌ده؟

  نوشته شده در  سه شنبه هفدهم آبان 1384ساعت 17:49  توسط مجيد  | 
وقتي بهش نزديك شدم لبخند زيباشو بهم هديه كرد. وقتي باهاش حرف مي‌زدم سرشو پايين انداخته بود. نگاهش به همه طرف مي‌رفت تا اين‌كه يه جا توي چشام خيره شد. خشكم زده بود، مث ارواح شده بودم و فقط منتظر بودم تا سكوتشو بشكنه ... علي‌رغم همه‌ي تلاشش نتونست چيزي به زبون بياره. خيلي دلم مي‌خواست چيزي بگه ولي افسوس كه نتونست.

گفتم: لازم نيست چيزي بگي. من همه چي رو فهميدم؛ از صداقتت، عمق احساست، جادوي قلمت و غيرت مثال زدنيت. لبخند زد ولي هرگز چيزي نگفت؛ آخه او معلول خفيف ذهني (cp) بود.

و من از پس‌زمينه‌ي چشاش، روحي رو ديدم كه شايد در همين روزا با رها كردن اين جسم فاني در آسمون خيال به پرواز در بياد.

  نوشته شده در  سه شنبه دهم آبان 1384ساعت 18:52  توسط مجيد  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM