تبليغاتX
شوگار - بهار
 
شوگار يعنی شبها
 
توي روياهام به پرواز در اومدم. با سرعت به سمت خاطراتم مي‌رفتم. يادم آيد زير باران ... يه بار ديگه بچه  شدم. چشمامو بسته بودم، وقتي بازشون كردم همه چي مثل رنگين‌كمون مي‌درخشيد. شور و شعف همه‌ي وجودمو فرا گرفت. من خودم نبودم، روحم از بند رها شده بود. يكدفعه دوستان قديممو ديدم؛ حميد، حسن قريب، اسماعيل عمراني و مصطفي نجفي كه هيچ‌وقت نديده بودمش. دلم براشون تنگ شده بود، نزديك رفتم اما قبل از اين‌كه بهشون برسم از خواب پريدم.

از امروز تا شب عيد دعا مي‌كنم مثل اونا مرد باشم، وفادار و باغيرت. نوروز امسال رو به همه خانواده‌هاي اين عزيزان تبريك مي‌گم.

  نوشته شده در  یکشنبه بیست و یکم اسفند 1384ساعت 10:52  توسط مجيد  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM