تبليغاتX
شوگار - پرواز
 
شوگار يعنی شبها
 
وقتي بهش نزديك شدم لبخند زيباشو بهم هديه كرد. وقتي باهاش حرف مي‌زدم سرشو پايين انداخته بود. نگاهش به همه طرف مي‌رفت تا اين‌كه يه جا توي چشام خيره شد. خشكم زده بود، مث ارواح شده بودم و فقط منتظر بودم تا سكوتشو بشكنه ... علي‌رغم همه‌ي تلاشش نتونست چيزي به زبون بياره. خيلي دلم مي‌خواست چيزي بگه ولي افسوس كه نتونست.

گفتم: لازم نيست چيزي بگي. من همه چي رو فهميدم؛ از صداقتت، عمق احساست، جادوي قلمت و غيرت مثال زدنيت. لبخند زد ولي هرگز چيزي نگفت؛ آخه او معلول خفيف ذهني (cp) بود.

و من از پس‌زمينه‌ي چشاش، روحي رو ديدم كه شايد در همين روزا با رها كردن اين جسم فاني در آسمون خيال به پرواز در بياد.

  نوشته شده در  سه شنبه دهم آبان 1384ساعت 18:52  توسط مجيد  | 
 
  POWERED BY BLOGFA.COM