تك درخت خانهمان برگهاي خود را به زير پاهايش ميريزد و دردناكترين صحنهها را ميآفريند. او با زوزهي هر نسيم ميگريد و اشكهاي زردش را در دستان بيتوانش ميفشارد اما دستان رنجور او طاقت نگهداري اين درد بزرگ را ندارند. آنها را رها ميكند و صداي شكستن قلبش با عبور هر رهگذر از زير اين درخت فرتوت شنيده ميشود. صداي خشخش برگها، سمفوني غمانگيزيست در گوش طبيعت كه هر لحظه به مرگ خود نزديك و نزديكتر ميشود.

نوشته شده در جمعه بیست و هفتم آبان 1384ساعت 16:11  توسط مجيد
|